ای اشک چشم ترت مهر و ماه من
ای بازوان گرم دلت قبله گاه من
من فکر می کنم غزل و شعر آیت است
بر گریه ها و مویه های گاه گاه من
برخیز و تا پریدگی خوابها بیا
تا بنگری به چه دردیست آه من؟
دل داده ام ز کف و نیست خانه ای
جز مامن خوش آغوش ماه من
بر لوح سینه ام که نوشته است از ازل
شیدائی چنین به بیابان و چاه من
بانو به بستر گرم دلم بیا
تا فاش به عالم بشود این گناه من
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:45  توسط پویا.
|
خواب
آلوده ام ؛
به
همین لحظه هایم که مشحون است از دلهره پنجم.
آآآآآآآآآآآآآآآآخ
،
که
این پنج چه می شود ؟
مهم
نیست که پنج شنبه باشد یا پنجم و یا حتی "ساعت پنج عصر".
راستی
از پنج تا هفت چقدر راه است ؟
.
.
.
برای
بیرون آمدن از ستر جان کلمات بالغ شده ام.
زفاف
می خواهم بانو.
شراب
شیراز و عطر تن دست نایافتنی ات را .
بهایش
هر چه باشد می دهم .
اصلا
همه دلتنگی های گلهای باغچه مان مال تو.
اما
؛
فقط
یک چیز ...
مگر نه اینکه آیینه ام توئی ؟
دیدن ماه تمام
در آیینه چشمانم .....
غریب است و دوست داشتنی.
می
آیم.
+ نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 10:57  توسط پویا.
|
.
می
بارد امشب رحمت باران دستت
لبهای
خود را میکنم مهمان دستت
تنها
تو من را غرق کردی و نشاندی
در
مهربانیهای بی پایان دستت
چشمم به رنگ لاله کاریهای چشمت
دستم شبیه آیه ایمان دستت
درد
تو را من خوب می دانم عزیزم
از
گریه هایت لرزش بی جان دستت
اینجا
همان بازار درد آباد عشق است
دستان
من را گم نکن قربان دستت
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 13:10  توسط پویا.
|
امروز و در این لحظه ، کاری رو که انجامش
مدتها بود که فکرمو مشغول کرده بود، شروع کردم.
باورش برای خودم سخته.
تردید دارم که همه هیچ این برگه های قلم
ناخورده مبهم ، دل همه آنان را که عزیز لحظه هایم هستند و خاطر مهربانشان دوست داشتنی
، به لحظه ای نبودن میهمان کند.
منتهای آرزویم اما همین است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 13:8  توسط پویا.
|